تبليغاتX
دنياي هنر رنگ و نقاشي
دانستن نکات زیر درباره استفاده بهینه از رنگ‌ها خالی از فایده نخواهد بود...
برای لاغر شدن ، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم می‌کند
اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز
آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد
اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد
اگر از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس ، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید
افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ
زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی می‌شود
اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش
استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است
اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید، رنگ نیلی کمک می‌کند تا بهتر بیندیشید
+ نوشته شده توسط مَيسا در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 7:32 |
روانشناسي رنگها

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مَيسا در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 11:0 |

شما دو انتخاب داريد...................

 

جري مدير يک رستوران است. او هميشه در حالت روحي خوبي به سر مي‌برد.

هنگامي که شخصي از او مي پرسد که چگونه اين روحيه را حفظ مي کند، معمولا پاسخ مي‌دهد:

”اگر من کمي بهتر از اين بودم دوقلو مي‌شدم.“

”اگر من کمي بهتر از اين بودم دوقلو مي‌شدم.“

هنگامي که او محل کارش را تغيير مي دهد بسياري از پيشخدمتهاي رستوران نيز کارشان را ترک مي‌کنند.

تا بتوانند با او از رستوراني به رستوران ديگر همکاري داشته باشند.

چرا؟

براي اينکه جري ذاتا يک فرد روحيه دهنده است.اگر کارمندي روز بدي داشته باشد،

جري هميشه هست تا به او بگويد که  چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

مشاهده اين سبک رفتار واقعا کنجکاوي مرا تحريک کرد، بنابراين يک روز به سراغ او رفتم و پرسيدم:

من نمي‌فهمم! هيچکس نمي‌تواند هميشه آدم مثبتي باشد. تو چطور اينکار را مي‌کني؟

جري پاسخ داد، ”هر روز صبح که از خواب بيدار مي‌شوم و به خودم مي گويم، امروز دو انتخاب دارم.

مي‌توانم در حالت روحي خوبي باشم و يا مي توانم حالت روحي بد را برگزينم.

من هميشه حالت روحي خوب را انتخاب مي‌کنم

هر وقت که اتفاق بدي رخ مي‌دهد، مي توانم انتخاب کنم که نقش قرباني را بازي کنم يا انتخاب کنم که از آن رويداد درسي بگيرم.

هر وقت که شخصي براي شکايت نزد من مي‌آيد، مي توانم انتخاب کنم که شکايت او را بپذيرم و يا انتخاب کنم که روي مثبت زندگي را مورد توجه قرار دهم.

من هميشه روي مثبت زندگي را انتخاب مي‌کنم.

من اعتراض کردم ”اما اين کار هميشه به اين سادگي نيست“

جري گفت ” همينطور است“

”کل زندگي انتخاب کردن است. وقتي شما همه موضوعات اضافي و دست و پاگير را کنار مي‌گذاريد، هر موقعيتي، موقعيت انتخاب و تصميم گيري است.

شما مي‌توانيد انتخاب کنيد که چگونه به موقعيت‌ها واکنش نشان دهيد.

شما انتخاب مي‌کنيد که افراد چطور حالت روحي شما را تحت تاثير قرار دهند.

شما انتخاب مي‌کنيد که در حالت روحي خوب يا بدي باشيد.

اين انتخاب شماست که چطور زندگي کنيد“

چند سال بعد،

من آگاه شدم که جري تصادفا کاري انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داري نبايد انجام داد.......................

او درب پشتي رستورانش را باز گذاشته بود.

و بعد ؟؟؟

صبح هنگام،

او با سه مرد سارق روبرو شد...........................

آنها چه مي خواستند؟ 

درحاليکه او داشت گاوصندوق را باز مي کرد....

به علت عصبي شدن دستش لرزيد و تعادلش را از دست داد.

دزدان وحشت کرده و به او شليک  کردند.

خوشبختانه، جري را سريعا پيدا کردند و به بيمارستان رساندند

پس از 18 ساعت جراحي

و هفته ها مراقبتهاي ويژه

جري از بيمارستان ترخيص شد در حاليکه بخش‌هايي از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.

من جري را شش ماه پس از آن واقعه ديدم.

هنگامي که از او پرسيدم که چطور است..

پاسخ داد، ” اگر من اندکي بهتر بودم دوقلو  مي‌شدم. مي خواهي جاي گلوله را ببيني؟“

من از ديدن زخم‌هاي او امتناع کردم، اما از او پرسيدم هنگامي که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه مي‌گذشت.

جري پاسخ داد، ”اولين چيزي که از فکرم گذشت اين بود که بايد درب پشت را مي‌بستم“

”بعد، هنگامي که آنها به من شليک کردند همانطور که روي زمين افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: مي توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم يا بميرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“

پرسيدم : ”نترسيده بودي“

جري ادامه داد، ” کادر پزشکي عالي بودند. آنها مرتبا به من مي‌گفتند که خوب خواهم شد.

اما وقتي که مرا به سوي اتاق اورژانس  مي‌بردند و من در چهره دکترها و پرستارها  وضعيت را

مي‌ديدم، واقعا ترسيده بودم.

من از چشمان آنها مي خواندم ” اين مرد مردني است.“

”مي دانستم که بايد کاري کنم“

پرسيدم ”چکار کردي“

جري گفت ”خوب، آنجا يک پرستار تنومند بود که با صداي بلند از من مي‌پرسيد آيا به چيزي حساسيت دارم يا نه“

من پاسخ دادم ”بله“

دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشيدند و منتظر پاسخ من شدند

يک نفس عميق کشيدم

و پاسخ دادم ” گلوله“

درحاليکه آنها مي خنديدند گفتم:

من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل يک آدم زنده عمل کنيد نه مثل مرده ها.

به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حيرت انگيزش، جري زنده ماند

من از او آموختم که

هر روز شما اين انتخاب را داريد که از زندگي خود لذت ببريد و يا از آن متنفر باشيد.

طرز فکر تنها چيزي است که واقعا مال شماست و هيچکس نمي‌تواند آنرا کنترل کرده و يا از شما بگيرد.

بنابراين، اگر بتوانيد از آن محافظت کنيد، ساير امور زندگي ساده تر مي‌شوند.

 

حال شما دو انتخاب داريد:

۱.      مي توانيد اين پيام را فراموش كنيد و از وبلاگ خارج شويد.

۲.      مي توانيد وبلاگ را به فرد ديگري بفرستيد که به مطلب توجه کند.

 

 

+ نوشته شده توسط مَيسا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 0:26 |
سگ با هوش

قصاب با حركتي سعي كرد سگی را که به مغازه اش نزدیک می شد دور کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.
قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت . سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه هم رسيده بود، دكان را تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به تعقيب سگ ادامه داد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس آمد, سگ جلوی رفت و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی از راه رسيد. دوباره شماره آنرا چک کرد، انگار اتوبوس درست بود چون سگ سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد . بعد از طي مسافتي، سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ رفت تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد، اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیوار باریکي پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است . این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: تو به این میگويی باهوش ؟این دومین بار توي این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش كرده!!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
+ نوشته شده توسط مَيسا در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 19:6 |

غايت و هدف همه مجاهدت هاي هنري بيرون کشيدن و استخلاص ماهيت و سرشت معنوي فرم و رنگ و آزادي آنها از زندان دنياي مادي است.از چنين آرزو و سودايي است که هنر غير مادي نشات ميگيرد.دنيائي که امروز در آن زندگي ميکنيم , به دنياي انسان در سالهاي گذشته , شباهتي ندارد.دنياي ما با ابداع و خلاقيت شکل گرفته است.ما بناهائي ميسازيم که محتواي آنها در عملکرد آنها نهفته است;در عين حال بناها سمبول افکار و عقايد نيستند ; بلکه تجسم افکاري هدف دار هستند

رنگ‌ها روح دارند و زنده اند,رنگ‌ها کلمه اند و همچنين کلمات سخن مي‌گويند:از نهان سبز جنگل‌ها,از راز آبي آسمان و درياها,از شفافيت و زلالي قطرات باران و از پاکي سفيد برف;بلي رنگ‌ها از روح آدمي و دنياي پر رمز و راز انسان سخن مي‌گويند و رنگ‌هايي که انسانها بدان مي‌پوشند و مي‌نگارند و نقش ميزنند نيز حکايت از گوشه اي ديگر از درون ايشان داردبا گذشت زمان فکر انسان به اسرار پديده هاي طبيعت چون رنگين کمان , رعد و برق , جاذبه و امثال آن پي برده است , با وجود اين , پديده ها هنوز هم در اسرار باقي مانده‌اند

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مَيسا در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 12:19 |

رنگ چيست ؟

رنگ هم‌چون كلامي گوياست براي بازگو كردن خلق و خوي مردم

رنگ‌ها جايگاه ويژه‌اي در زندگي انسان دارند. هرروز مارا احاطه مي‌كنند و چنان با محيط اطراف ما عجين شده‌اند كه تنها زماني پي به وجودشان پي ‌مي‌بريم  كه يكباره خود را نشان دهند براي مثال موقع خريد پيراهن ، موقع انتخاب كاغذ ديواري ، پشت چراغهاي راهنمايي ، موقع تماشاي گل‌هاي چمنزار در تابستان ، برگ درختان در پاييز طبيعي است كه ما هركدام رنگي دلخواه داريم و همين طور رنگ‌هايي كه زياد نمي‌پسنديم. معلوم است كه رنگ پيراهن و زينت آلات ، خانه و اتومبيل را از رنگ‌هاي مورد علاقه‌مان انتخاب مي‌كنيم. اين موضوع نشان مي‌دهد كه هر رنگ احساس خاصي را در ما به وجود مي‌آورد. رنگ نيرويي را در اختيار ما مي‌گذارد كه طبيعي و شفابخش است. در ابتدا شايد اين امر غير عادي به نظر رسد ولي واقعيت دارد.

رنگ مي تواند روح و روان انسان را شفا دهد و نشاط آور باشد.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مَيسا در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 12:5 |
در همه کشورها مشکل نداشتن کار وجود دارد البته مشکل بی پولی خود یک عامل دنیایی است و این

جوان از هر دوی این موارد رنج می برد و استعداد خود را اینگونه به تصویر

 می کشد...................................................................................

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مَيسا در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 18:46 |
شـايد بـراي شـما اتفاق افتاده باشد كه دوستتان را ديده باشيد كه پيراهني صورتي به تن كرده و توسط اطرافيان مورد تحسـين، تـمجـيد و تـوجه فـراوان قـرار گرفته باشد. شما نيز به تبـع او تصـميـم گرفتـيـد كـه پيراهني به همان رنگ تهيـه كـرده و بـر تن كنيد. اما بعد از اينكار مورد تمسخر و ريشخـنـد ديـگــران قــرار گرفته و همان نگاههاي پيشين نيز از شما برگردانـده شـد و در نتيجه آنها را از تن درآورده و لباس‌هاي مشكي، آبي و خاكستري قبلي خود را پوشيديد. اگر مي خواهيد بدانيد كه چرا آن پيراهن صورتي مناسب شمـا نبود و چرا اين به آن معنا نـيست كه ديـگر نـبايد لـباس‌هاي رنـگي بپوشيد، به ادامـه مقاله
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مَيسا در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 18:1 |